آپلود عکس دابل اس 501 و عشقم یونگ سنگ

 

دابل اس 501 و عشقم یونگ سنگ


My First Love-Part 41

سلام نیشخند

حتما خیلی خوشالین که این پستو میبینین :)))

بچه ها واقعا برام سخت بود نوشتن..فقط به خاطر نظراتتون و اشتیاق و علاقتون به داستان بود که کشتم خودمو و کمی نوشتمنیشخندنصف این قسمتم قبلا نوشته بودم و یادم نبود اصنمتفکر

ببخشید که جواب نظراتو ندادم..از همتون ممنونم بابت لطفی که به من و داستانم داریدماچقلب

ولی بچه ها احتمالا داستان زیاد ادامه نداشته باشه..چون فقط تلاشم اینه که تمومش کنم...خنثی

همینم خیلی خوبه دیگه ن؟لبخند

حالا برید بخونیدمژه

..

هیونگ:یااا..از اونور چرا میری همین طرف هیزم هست

تانی:هان؟..خب نه میدونی..اونا کوچیکه میخام بزرگتر بیارم

هیونگ:مگه چقد آتیش میخایم :|

تانی:حالا شاید لازم بشه :)

هیونگ:سنگینه اوون چجور میخای بلندش کنی

تانی:نگران نباش زورم میرسه :D

هیونگ:یه بلایی سر دستت میاری :|

تانی:من؟نه بابااا من قویم به این راحتی چیزیم نمیشه :))

- :|

......

ادامه...........

...
ادامه...

نظر بده()        link        ۱۳٩۳/۸/۱٦ -

اومدم بعده چند ماه..

سلام بچه ها...و بازم با شرمندگی تمام

از بعده پسته قبلم تازه الان سر زدم وبم و نظراتو خوندم....فک نمیکردم واقعا کسی نظر بزاره و فراموش کردم که سر بزنم...

ولی الان دیگه واقعا فک نکنم کسی سر بزنه..

با خوندن نظراتتون عذاب وجدان شدیدی گرفتم...خیلی ناراحت شدم که دیدم بعضیا هنوز منتظرن و انقد خواهش کردن ادامه رو بزارم

من خیلی وقته که دیگه ننوشتم و داستانمو فراموش کردم و نوشتن ادامه برام خیلی کار سختیه...

اما با خوندن نظرات تصمیم گرفتم به خاطر شماها یه کاری کنم....هرچقدم که سخت باشه ولی تلاشمو میکنم که یه ادامه ای واسش بنویسم...اما...یه شرطی داره...

اول اینکه باید ببینم الان کیا هستن که هنوز بیان و ادامه رو بخونن...واس همین میگم که اگه تو نظراتم تعداد افرادی که هستن و منتظر ادامه ن حداقل حدود 10 نفر باشه من یه کاری واسه ادامه بکنم...
بازم شرمندم...ولی واقعا نمیتونم واسه یه نفر یا دو نفر ادامه بنویسم چون واسم مشکله باور کنیدناراحت

ببینم کسی هنوز سر میزنه اینجا یا نه..

...

نظر بده()        link        ۱۳٩۳/٧/٢٩ -

:|

سلام خنثی

روم به دیوار من واقعا شرمندم نمیدونم چجور تو چشاتون نگا کنمنگران

الان تازه با شرمندگی یه سری به وبم زدم..نگران

بچه ها خنثی خب ببخشید دیگه مشکلات زندگی دست و بال آدمو میبنده نگران

آدم دیگه نمیتونه به خیلی علایقش برسهخنثی

حالا الان که دیگه فک نکنم کسی به وبم سر بزنه توقعم ندارم بزنه چون این پستم قراره بمونه و خاک بخورهخنثی

خب..چیزی ندارم بگم..هیچوقت دوس نداشتم داستانم نصفه بمونه..ولی موند...و دیگه فک نمیکنم تمومش کنم...به هر حال اتفاقایی تو زندگی آدم میوفته که خیلی مسیر ها تغییر میکنه..

نه..یهو فک نکنین مسیرم از دابل عوض شده نه..هنوزم شدیدا عاشقشونم و شبانه روز دنبال خبراشون و.. لبخند

ولی خب داستانو دیگه شرمندمناراحت

فقط خاستم بازم ازتون معذرت خواهی کنم و بگم که خودمم خیلی از این بابت ناراحتم ناراحت

.......به هر حال........

اگه هنوزم کسی به این وب سر زد میگم که سال نوت مبارک لبخند دیگه چیزی به عید نمونده...امیدوارم همه سال خوبی رو در پیش داشته باشینماچقلب

...

نظر بده()        link        ۱۳٩٢/۱٢/٢۳ -

My First Love-Part 40

بچه ها...ناراحت

یه چی میخام بگم که اصلا دوس ندارم بگم

شما هم دوس ندارید بشنوید

میترسم بعدش منو ترور کنیدگریه

اینکه فعلا ادامه ی داستانو...خنثیناراحت

اصنم نمیدونم تا کی...ممکنه مث پارسال بشه.....یا.....

هرچقد میخاید میتونید بم فش بدیدگریه

این ترم غیر از یه روز کل هفته رو کلاس داریم درسامونم سختر شده

داستان نوشتنم واسه من خیلی حس و حوصله میخاد که میدیدید روز عادیشم سختم بود راحت بنویسم چه برسه الان دیگه

خودم خیلی ناراحتم و عذاب وجدان گرفتم و دلم میخاس داستانمو تموم کنم ولی سختمه بخدا هرچی فک کردم نشد زود تمومش کنمافسوسناراحت

امیدوارم منو ببخشیدگریهگریهگریهگریه

________________________

سلام خوبید؟خوش میگذره؟لبخند

میخاسم امشب بذارم ولی الان وقت شد گفتم بذارمخنثی

این قسمتو دوس دارم -__- خنثی  احساسی هم هسا گفته باشمنیشخند

ماریا با نگاهش به یونگ منتظر جواب بود...نگران بود....چرا یادش نیومده بود..یعنی چی شده بوده که یونگ داره ازش میپرسه..حتما مهم بوده پس!...
یونگم واقعا نمیدونست چی جواب بده...از اولش نمیخاست بگه ولی نمیدونست ماریا انقد اصرار میکنه..الانم مونده بود چی بگه..دلش نمیومد با این ناراحتی و خواهش ماریا جوابشو نده...
اما چه جوابی بده..خب گفتنش واسش سخت بود....
یونگ یه نگاه به ماریا کرد...
ماریام داشت نگاش میکرد.......
باز چند لحظه نگاهش همونجوری خاص شد..
یونگ یه کوچولو جا خورد
و یه لحظه....

...
ادامه...

نظر بده()        link        ۱۳٩٢/٦/٢۳ -

My First Love-Part 39

سلام دوستان اینم قسمت بعد که قول دادم امشب بذارمخنثی -_-

دوس دارم این قسمتوخیال باطل

یونگ سنگ دست ماریا رو گرفت و بردش طرف ماشین آب برداره
بقیه همه: :||||
تا که رفتن اون طرف...یونگ در ماشینو باز کرد و یه بطری اب برداشت:صابون که نداریم حالا بیا با همین آب بشورش خوب
ماریا: :| :(((( -_______- ........
یونگ رفت یه کنار و آب ریخت رو دست ماریا که زنبور زده بود
ماریا:آییییییییییی اهه
یونگ:خیلی درد میکنه؟؟؟
ماریا سعی کرد دهنشو ببنده و صداش در نیاد..:ن...نه :| نه زیاد :|
یونگ یکم دیگه اب ریخت و بطری رو گذاشت کنار
بعد قشنگ اومد دست ماریا رو گرفت و فوت کرد..: بهتر شد؟
ماریا دهنش باز مونده بود...دیگه جایی واسه سکته و مردن نداشت....اینا رو رد کرده بود...
تا که تانی و پسرا که وسایلو جم کرده بودن از اون طرف اومدن
یونگم دیگه دست ماریا رو ول کرد
هیونگ:چی شد؟؟؟
جونگ:شستی؟؟؟
تانی هم اومد پیش ماریا:بهتره؟؟؟؟ :(
ماریا که همچنان هنگ بود..: اوم :|
کیو:چسب زخم نزدی؟
یونگ:داریم؟
کیو:اره الان میارم

...
ادامه...

نظر بده()        link        ۱۳٩٢/٦/۱٦ -

My First Love-Part 38

سلام....

اومدم قسمت بعدو بذارم اونم فقط به خاطر شماهاخنثی

بعد بگید من بدمابرومنتظرنیشخند

ساعت 7 صبح
کیو تو اتاق هیون:پاشو دیگهه مگه نگفتی فردا تعطیلیم بریم بیرون؟؟؟
هیونم خوااب :))
کیو:یاا..بیدار شو دیگه..
....
جونگ مینم واسه خودش بیدار شد رفت پایین
...
یونگ سنگم یکم بعد بیدار شد...
خوابالو از تختش بلند شد که بره بیرون که یهو کنار در رو زمین چشمش به یه چیزی خورد
با همون چشمای ریزش که از خواب تنگ ترش هم کرده بود خم شد و برش داشت
کنترل تلوزیون بود
یکم نگاش کرد..هنوز گیج بود از خواب مونده بود این کنترل اینجا چیکار میکنه؟؟؟
بعده چند ثانیه یهو یاد دیشب افتاد
-کنترل...!..هیون مگه دنبال کنترل نبود؟؟؟این اینجا چیکار میکنه...
یکم سرشو خواروند:....م..ماریا..گفت کنترلو همونجا گذاشته ولی چرا اینجاس؟؟؟؟
دیروزم که فقط خودشون خونه بودن....نکنه...
بعد یهو چشاشو گرد کرد:یعنی خودش اومده اتاق من؟؟؟..اگه نه این چرا اینجاس؟؟؟
خلاصه کنترلو گذاشت جیبش و رفت پایین
یکم گذشت و کم کم بقیه هم بیدار شدن....
.......

...
ادامه...

نظر بده()        link        ۱۳٩٢/٦/٩ -

My First Love-Part 37

سلاممم

حرفی نمیزنم ادامه رو بخونینلبخند

پسرا اروم در خونه رو باز کردن و نگران که نکنه باز صدایی نیاد و اونا نباشن..
جونگ اروم نگا کرد دید چراغا روشنه
بعد یکی یکی اومدن تو...
هیونگ:کوشن
یونگ:سلام اینجایین :|
پسرا همشون نگاهشون به آشپزخونه
دخترا داشتن غذا میپختن
تانی:سلاممم :)
ماریا:سلام خسته نباشین :)
جونگ:چه عجب نرفتین بیرون :|
ماریا: :|
تانی هم به جونگ نگاه نکرد فقط سرشو گرفت پایین و چیزی نگفت

...
ادامه...

نظر بده()        link        ۱۳٩٢/٦/٥ -

My First Love-Part 36

سلام -___-

بچه ها ببخشید بازم..

یه چیزی بگم این فن کمای یونگ از فن میتینگش تا تموم نشه ازم توقع زیاد نداشته باشید.با زندگیم داره بازی میکنه.انتظارم ندارم درکم کنید چون نمیکنید...چون شرایطی که دارمو نمیدونید..

حالا میخاید عصبی بشید ازم باشه چیزی نمیگم -_- ولی سعیمو میکنم که زودتر بنویسم..امروزم کمی نوشتم..فقط متاسفانه وقتم زیادی پره وقتی پای کامم خیلی کارا دارم به داستانم نمیرسم..به امید اینکه کمتر از اینا چیز بیاد و سرم خلوت شه

اوففففف چشم

بریم قسمت بعد خنثی

لبخند

تانی:ماریاااا حالا من چیکار کنمممممممم
ماریا:اینجور که تو گفتی منم نگران شدم نکنه منم چیز ضایه ای به یونگ گفته باشممممم
-اخههه مننن....من چجور تونستم راجب لبای مین اونجوری جلوش نظر بدمممم :(((( آبروم رفت :((
-نچ نچ :| واقعا تونستی همچین حرفایی بزنی؟؟؟؟ :|
-خاک تو سرم :(
-تقصیر خودته اون بار بوسیدیش... :|
-اههه..معلوم نیس بازم چیز ضایه ای گفتم یا نه :((( روم نمیشه تو چشاش نگا کنم :(((
....
یونگ تو اتاقش بیدار بود و داشت لباسیو که ماریا واسش گرفته بودو نگاه میکرد
یونگ:جالبه...طرح و رنگشم دوس دارم...چجوری چیزی خریده که خوشم اومده :| سلیقمم میدونه یعنی؟ :|
بعد یادش به این افتاد که حالا واقعا چیا یادش اومده بوده از دیشب....یعنی باید خودش از ماریا بپرسه؟؟..نه نمیشه که نمیتونه....پس باید منتظر بمونه خود ماریا چیزی بگه؟؟؟....
خلاصه فکرش همش دور ماریا میچرخید و خوابش نمیبرد...
......

...
ادامه...

نظر بده()        link        ۱۳٩٢/٥/۳۱ -